
به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.
به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي
است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه
منتظرم يافتم.
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا
خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.
دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم
از تو که همه خوبی ها زیبایی ها مال توست
دلم از درد به آه آمده
ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند
دیگر مرحمی برای تسکین دردهایم ندارم
تیرگی زندگی هر روز و هر روز بیشتر میشود
ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته
چهره ها را از یاد برده ام
تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است
شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام
حال میخواهم به تو بیاندیشم
میدانم مرا فراموش نکرده ای
مرا که اینگونه هستم
بپذیر
پناهگاهی برای تنهایی هایم باش
سدی در مقابل غمهایم
موج شادی برایم باش
جان بی روح مرا جانی دوباره ده
میدانم که زندگی و مرگ از آن توست
به فریادم برس خداوندا
که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم
اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟ من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم .
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت
پیله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب
خوردم . تو هم از غصه دور خودت پیله بستی ... حالا دومین باره که عاشقت
شدم ، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل ، تو پر زدی و
رفتی و من موندم و سیبایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده .
از هر چی سیبه منتنفرم ...
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در
هنگام عبور ازگندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب
برگردی تا خوشه ای بچينی!

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي
خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که
جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
اينگونه باش:شاد اما دلسوز...ساده اما زيبا...مصمم اما بي خيال...متواضع اما
سربلند...مهربان اما جدي...سبز اما بي ريا...عاشق اما عاقل...!!!!؟؟؟؟
زندگي مرگ است و مرگ است زندگي ... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي
دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که
ما را دوست ندارند، دوست بداريم

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟
سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

آسمون به ماه ميگه: عشق يعني چي؟ ماه ميگه: يعني اومدن دوبارهي تو...، ماه ميگه؟
تو بگو عشق يعني چي؟ آسمون ميگه : انتظار ديدن تو

زندگی مثله يه ديکته می مونه که هی مي نويسيمو بعد خط ميزنيم ولی زمانی به خودمون
می اييم که میگن وقت تموم شده ورقه ها بالا

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را
هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد،
بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
![]()
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني
هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن
به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي
متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من
امروز به تو نياز دارم نه فردا

برو به جهنم، چون فقط تو هستي كه ميتوني جهنم رو بهشت كني!
يك رو تو جهنم همديگهرو ميبينيم، آخه هردومون جهنمي هستيم، تو به جرم
اينكه قلبم رو دزديدي و من به خاطر اينكه جاي خدا تو رو ميپرستم!

فرشتهها وجود دارند اما بعضي وقتها چون بال ندارند، ما بهشون ميگيم: دوست!
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش
مي کني اونا رو واسه ات بخونه
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند
ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به
مقياس نظر ميسنجند عشقها را همه با دور كمر ميسنجند خب، طبيعي است كه يك
روزه به پايان برسند عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسند
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر
شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را
ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه
خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار
پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو
بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق
زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي
عشق خودت باش ولي خوب باش

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند
آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط
وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ
گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا
كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

اگه خوشتون اومده نظر بدین ![]()

شبي ازپشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در
تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي
اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
اگه از مطالبم خوشتون اومده نظر بدین ![]()

لحظه ها هستند كه آدمي را هيچ و پوچ مي كنند.
لحظه ها هستند كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كنند. لحظه ها هستند كه عمر ما را به پايان مي رسانند. و لحظه ها هستند كه انسان را فريب ميدهند ! پس بيائيد از پس لحظه ها بگريزيم به اميد لحظه ي بعدي زندگي نكنيم ! اينگونه بينديشيم كه انگار لحظه ي بعدي پس راه ما نيست و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي...!!!
عشق یعنی با تو خواندن از جنون
عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل
عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر
عشق یعنی قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا
عشق یعنی باز می خوانم تو را
عشق یعنی بگذری از آبرو
عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام
عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست
عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد
عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سربلند
عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی تو بسوزانی مرا
عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا
عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها
عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد آن روز نخست
عشق یعنی هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی آرش و تیر و کمان
نظر بدین ..
عشق را در نگاه کودکی دیدم
در نگاه معصومانه یک کودک
نگاه معصومانه ای که به دستان پدر میکند
نگاهی که به نیاز به همدردی دارد
عشق را در صدای لرزان پسری دیدم
صدای لرزانی که از بغض قدرت تکلم نداشت
نه قادر به حرف زدن بود
نه قادر به گریستن
زیرا غرور مردانه اجازه گریستن نمی داد
فقط چشم به دور دست ها دوخته بود
خیره گشته تا شاید مسافرش بازگردد
عشق را در نقاشی دختر کوچکی دیدم
که در آسمان عکس پدر نداشته اش را کشیده بود
زیرا که گفته بودند به آسمان رفته
عشق را از چشمان یک نابینا میبینم
شخصی که حتی برای لحظه ای نتوانسته خودش را ببیند
اما با چشم دل همگان را می بیند
ولی با این همه قادر به فهم عشق نیستم
زیرا تا عاشق نباشی عشق را نمیفهمی
درک نمیکنی
عاشق نیستم ولی عاشقانه خواهم زیست
نظر بدین ![]()

سلام من در گشتو گذارم تو نت به این مطلب دست یافتم که واقعا" زیبا بود .
این ماله یه دختریه که شکست عشقی از یه پسر خورده ولی ...
خوب اگه من بگم دیگه فکر نکنم بهتون حال بده خودتون بخونید .
روزگاریست برایت می نویسم٬ آری حرف های نا گفته دارم
از تو که برایم طنین یک خاطره ی تلخ بودی.
دیریست که دیگر خبری از تو و نگاهت نیست و من همچنان
برای لذت اولین بوسه یا گرمی اولین نگاه ثانیه شماری می کنم
اما افسوس که فقط یک خیال باطل است و عشق تو و
خاطرهء تو به تمام خاطره های دست نیافتنی تبدیل شده است.
من همان جایم...همهان جایی که رهایم کردی!!!
پشت همان پنجره و چشم به همان ماه!!
کنار همان صندلی خالی که بوی تو را می دهد...زیر سقف
همان کلبه....
عشق تو برایم مقدس بود٬و قابل پرستش زیرا با تمام ذوق
بچه گانه ی خود او را ساختم و با خو گرفتم٬
اما اینک جدایی...!!!
تو مرا از یاد بردی کسی را که لحظه به لحظه ی عشق را
با تو گریست و برای تو از روشنایی گفت.
اینک می نویسم برای تو ....
می فهمی چه می گویم؟؟ برای تو مهدی!!!!!
برای تو که عشق را با همهی دلخوشیهایش از من گرفتی
و برایم باری از ناکامی ها را گذاشتی. و حالا من با یه دنیا
حرف هر سال می توانم فقط برایت ذره ای از نبودنت را
بنویسم.
تو رفتی ... به کجا؟ نمی دانم !!! فقط می دانم که دیریست
نگاهم به همان جاده خیره مانده اما دیگر از آن جاده مسافری
باز نمی گردد.
حضورت برایم یعنی بهاری بر قلب خزون گرفتم...
سه سال گذشت!!!! اولین تولدت در آغازین عشقمون
قشنگترین روز و قشنگترین ساعاتی بود که من در کنارت بودم.
اما کاش آنروز می فهمیدم که دیگر با تو نخواهم بود.
آه خدای این تنهایی بشنو فریاد سکوتم را٬که این سکوت فریاد
بی صداییست که گلویم را می فشارد چگونه بگویم هنوز هم
دوستش دارم!!!!
حالا که داری حرفامو می خونی چقدر به خودمو سادگیم
می ختدی اما بدون عشق تو قشنگترین و لذت بخش ترین
عشقی بود که باهاش زندگی کردم و عاشق بودن قشنگترین
حسی که خواهم داشت.
راستی تولدت مبارک٬وجودی که حالا شاید واسه یه نفر عزیز
باشه اما نمی دونم اون یه نفر کیه.پس وجودت٬بودنت٬موندنت
واسه همونی که واسش عزیزی و برات عزیز مبارک
این تنها هدیه من برای تو
اگه از این مطلبم خوشتون اومد یه نظری بزارید تا مطلبای بیشتری براتون بزارم

من شب واگنی خالی
امید بایان تنهایی
و صدایی که همواره میگوید:
"دلم برایت تنگ است"
نمی آیی؟؟
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من "دوست دارم "تو میدونی
عشق را به یاد داشته باش زیرا همیشه با آن سرافرازی...
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه...
![]()
دیدن لبخند آنهایی که رنج میکشند از دیدن اشک های آنها دردناک تر است. ![]()
![]()

دلایل مردان برای عشقی که به زنها ابراز میکنند چیست؟ در اینجا فهرستی از اظهار
نظرهایی که در Paolo Coelho Newsletter جمع آوری شده است
* چون وقتی مسیر مستقیمیرا طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه میکنند
و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمیگردند
تا تشکر کنند.
* چون در همسرداری به گونه ای رفتار میکنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد
* چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار میگیرند و هرگز
برای کاری که انجام میدهند توقع تشکر ندارند.
* چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق میافتد را جدی میگیرند.
* چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمیروند.
* چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل میکنند شکایتی نمیکنند. حتی
هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالنهای ورزشی
* چون آنها ترجیح میدهند سالاد بخورند.
* چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند
در حالیکه ما عاشق نوشیدنیهای مخرب هستیم.
* چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلوی Sistine Chapel را
کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.
* چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما
هرگز درک نمیکنیم و همین ما را دیوانه میکند.
* چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما میگویند: " دوستت دارم"
؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.
* چون وقتی میخواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح میدهند این سوال
را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمیدهند.
* چون گاهی از چیزهایی شکایت میکنند که ما هم آن را احساس میکنیم مثل سرما یا
دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما میفهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!
* چون داستانهای عاشقانه مینویسند.
* چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه میتوانند با دیگران
سر صحبت را باز کنند، تلف نمیکنند .
* چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله میکند، آنها هم محکم و بی منطق
میجنگند و سعی میکنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.
* چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش میدهند،
چشمهایشان از حدقه بیرون میزند.
* چون آنها میتوانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها
هرگز جرئت نمیکنند دامن بپوشند و بروند سر کار.
* چون همیشه میتوانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و
به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه میکنیم.
* چون ما از آنها متولد شدهایم و به سوی آنها نیز باز میگردیم.
* و پائولو میگوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.
و یکی دیگر از نظرات خوانندههای ما که بسیار زیبا گفته است :
زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها میچرخد، تفکر و روح لطیف آنها،
ما را با قدرت
به دنیایی دیگر میکشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خندهی آنها و دیدن اشک شادی یا
غم آنها، روح ما را نوازش میکند. زنها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات
خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود.
مرسی از همتون
اگه تونستید نظرم بدین خیلی خیلی خوشحال می شم

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي
فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در
بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ
ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در
دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور
کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

خنده ی آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از ادم کشی نیست
گاهی دل انقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره .
يه لنگه كفش پير و درب و داغون
افتاده بود يه گوشه ي خيابون
هيشكي اونو يه لحظه پاش نمي كرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نمي كرد
ميگفت كه تنهايي و بي پناهي
يه روز به آخر برسه الهي
|
| |||||
|
|

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه درد تو
از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو
خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش
واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش
من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه
اشتباه که می گن گریه مرد رو زخم های تنش یه مرهم
من نیومدم بگم تو هم مثه قصه ها بیا بریم از این دیار
یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار
می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات
هر چی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن بشن فدات
تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای
خودم آسمون هفتمت می شم تو فقط بگو بگو باهام میای .
نظر یادت نره
سلام امروز تو پست جدیدم براتون یه آهنگ باحال گزاشتم اگه میخواین ببینید play کنید .
ok
نظرم بدین البته در مورده وبلاگم . مرسی از همتون . خداحافظ

نخ داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من ميسوزم تو اشک ميريزي *
شمع گفت مگه ميشه کسي که تو قلبمه داره ميسوزه من اشک نريزم
عشق را به کساني بدهيد که لايق ان هستند نه تشنه ان زيرا تشنه روزي
سيراب خواهد شد
در قلبت رو واسه کسي باز نکن / اوني که دوست داره کليد داره
محبت مثل سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب نميشه درش بياري /اگرم بخواي درش
بياري بايد اونو بشکوني
شمع ميسوزد و پروانه به دورش / من که پروانه ندارم چه کنم
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي
گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان
منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين
جاي دنياست براي من! من زنده هستم!
گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم
برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويی
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو
فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه
از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:
زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد
وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است
اولش عشق وبعد مردن است
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست
ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن
زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر
نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است
مدیونی نظر ندی
البته شوخی می کنم ![]()

عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بر روی یکدیگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه ی صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را
کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عحب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
زعرش کبریایی با همه صبری خدایی
تا که دیدم عزیز نابجایی
ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
زبرق فتنه ی این علم عالم ساز مردم کش
به جز اندیشه عشق و وفا > معدوم هر فکری
در این دنیای > پرافسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب و تماشای تمام زشتکاری های این
مخلوق را دارد و گرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...
و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !
چه زيباست بخاطر تو زيستن ...
ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !
چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... !
چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !
براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !
کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ...

"دلواپس اشك هايي كه سرازير نشدند نيستم
دلواپس نگاه هايي كه خيره نماندند نيستم
دلواپس گونه هايي كه از خجالت سرخ شدند نيستم
دلواپس گوش هايي كه نجواهاي دلخواهشان را نشنيدند نيستم
دلواپس لب هايي كه به غم برچيده شدند اما به لبخند گشوده نشدند نيستم
دلواپس بوسه هايي كه بر روي لب ها پرپر شدند اما چيده نشدند نيستم
دلواپس ضربان هاي تند قلب هايي كه براي كسي كه مثل هيچ كس بودند ، مي تپيدند نيستم
دلواپس دندان هايي كه در نهايت كينه از قدرت عشق به هم ساييده شدند نيستم
دلواپس خودم نيستم
حتي
دلواپس تو هم نيستم
... فقط
... فقط
... فقط
فقط عجيب دلتنگم !"

"به هر جا که نگاه ميکنم تو را ميبينم.تصوير تو تنها چيزيست که چشمهايم
باور ميکند ?دستان لرزانم را دراز ميکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم
اما به يکباره محو ميشود و من به ياد مياورم که تو در کنار من نيستي.
چشمهايم را آرام مي بندم،صدايت در گوشم ميپيچد ? طنين خنده هايت همه جا
را پر ميکند ، بي اختيار لبخند ميزنم ولي صدايت دور و دورتر ميشود و من به
ياد مياورم که باز هم تو نيستي. چه شيرين است تمام لحظه ها را به ياد تو بودن ?
دلم ميخواد با تو در کنار ساحل بنشينم سرم را روي شانه ات بگذارم و امواج
آبي را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم براي آرامش نيلگون امواج
تنگ شده? دلم براي چشمهاي دريايي تو تنگ شده . دلم هوايت را کرده است.
ميبيني! دوباره بيقرار شده ام گيج شده ام. تو اين حرفهاي آشفته را به دل
ديوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره اين دل ديوانه براي ديدن تو
دلتنگ شده.... براي تو ... مي خواهم براي تو بنويسم ? آري براي تو که وجودمي
براي تو که تمام دنياي مني مي خواهم نوشته هايم را به نگاه ناز تو ، به دستان
نوازشگرت به تو که با گرمي عشق به من زندگي دادي به تو که اگر نباشي من دگر
نيستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم ..."
"اگر بنويسم عشق من سلام، اون يه تيکه خجالت مونده از بچگي رو بذارم پاي طاقچه
آرزوها پشت صندوقچه يادگاريهاي دوران کودکي خيالت راحت مي شه؟
اگه مي شه پس...:
عشق من سلام! مي دوني چيه... آرزومه بريم يه جاي خلوت واسه جشن تولد
آرزوهامون ماه و خورشيد روشن مي کنيم... آخه من دري که با کليد اون تورو شناختم
هرگز نخواهم بست حتي اگر تمام عاقلاي دنيا منو به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پاي
ميز محاکمه ببرند به جرات مي گم خيلي پررنگ تر از دوست داشتن دوستت دارم! حرف
از امانت داريست، حرف از کليدست، حرف از مراقب ويژه قلبهاييست که دارن زير دست
حکيم ناآگاه زمان از دست ميروند. صحبت از خستگي نيست، اگر خسته باشيم که
عاشقيمون يه جايي بين زمين و آسمون اشکال داره... آخه روح مجنون هيچ وقت کسي
رو که از عشق خسته بشه رو نمي بخشه و ما از اونهايي هستيم که اگر روح سرفصل
عاشقي هاي دنيا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمياد... نکنه گمان کني من از
اون همسفرايي هستم که بين راه خستگي رو بهونه مي کنن، به جون خودت تا هر
وقت که بخواي براي ساختن اون قصر رويايي با پنجره هاي طلايي روزا رو به دفتر
خاطراتم گره مي زنم...! خب مي دوني به روزگار نمي شه خرده گرفت اما به عشق چرا!
گيريم که روزگار توانايي دور نگه داشتن مارو داشته باشه تکليف دل هامون که
دست اون نيست...هست؟؟؟ تورو به جون کسي که دوستش داري نذار تسليم معادله ي
دل و ديده بشيم. پس يه قرار قطعي نقره اي مي ذاريم: «صبر از من، بي قراري از تو»
اونقدر عاشق مي شيم که تشخيص اينکه کدوممون عاشق تره براي خودمون مشکل
باشه چه برسه به ديگران...! دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن
عجيب! فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، دستم فقط تو
دست تو باشه، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي...! از سهراب نيم اجازه اي
مي گيرم و برات مي نويسم: « تا تو هستي زندگي بايد کرد » کاش يه معجزه اي بشه،
چه مي دونم مثلا يه پيغامي از آسمون واست بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم.
اين آخري اگه بشه ديگه هيچ چي نمي خوام. اينم درد دلاي دلم، مي خواستم خودش فوران
کنه که کرد. حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا، يعني نزديک نزديک
مي بوسم و ميسپارمت به دست اوني که عشقتو سپرد دست دل من...!
و مي گم عشق من سلام"
دعایم کن...
" مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران . نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد دعایم کن ... دعایم کن که من محتاج محتاجم !! "
محبت ...
« از او كه رفته نباید رنجشی به دل گرفت آنكه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد حتی حق اینكه دیگر دوستمان نداشته باشد نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلكه تنها باید از خود رنجید كه چرا باید آنقدر شایسته محبت نباشیم كه دوست ما را ترك كند و این خود دردی كشنده است »
قاصدک دل تنگی هام ...
" گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی قاصدکم اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند "
صبر یا ...
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش ...

گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم
با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي
قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم
اگه يكي دستت و گرفت و دلت لرزيد ...عجله نكن... يه روز بادلت كاري مي كنه كه دستت بلرزه
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد
خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر
از انچه هستند تصور میکند
دیدن لبخند آنهایی که رنج میکشن از دیدن اشک های آنهادردناک تر است
آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود ...
همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم.. همیشه به کسایی
که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم.. و همیشه کسایی که اصلا فکرشم
نمیکنیم به یادمونن.. این حقیقت زندگیه.. عجیبه ولی حقیقت داره
بدون نظر یه وقت نری ...!!!

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي
يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه
دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور
نشو .... روزي که بر عليه توست ما يوس نشو
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني
در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ...
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار
که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
نظر یادتون نره
يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه
دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو ....
روزي که بر عليه توست ما يوس نشو
هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني
در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ...
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار
که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه
چه می دانی !!! نمی دانی !!!
که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .
شاید چالاک ترین انسان نباشم
شاید زیباترین و بهترین نباشم
شاید زیرکترین و پر معناترین نباشم
اما هنری دارم
و آن هم هنر خود بودن است
و به خاطر همین خود بودن همیشه شکست خورده ام
من چون توئی دارم و تو چون خودی نداری
ميخواي از ته دل بخندي وقتي ميخواي كسي رو كه دوسش داري ببوسي يا وقتي ميخواي
تو رويا بري چرا چشاتو ميبندي ؟ چون قشنگ ترين چيزا تو اين دنيا ديدني نيستن
از اتش پرسیدم محبت چیست ؟گفت:از من سوزنده تر
است. از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت:از من زیبا تر
است. از شمع پرسیدممحبت چیست؟گفت: از من
عاشق تر است.از خود محبت پرسیدم چیستی؟!
گفت نگاهی بیش نیستم
برای شکستن دل یک لحظه وقت لازمه اما برای اینکه
از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی !!!!
از كسي كه دوست داري ساده دست نكش شايد ديگه هيچ كس و مثل اون دوست نداشته باشي
واز يكي هم كه دوست داره بي تفاوت عبور نكن چون شايد هيچ وقت هيچ كس تو رو مثل اون
دوست نداشته باشه
اگه نظر بدین خوشحالم می کنید . اگه به فکر خوشحال کردنمین نظر بدین . مرسی![]()
گفته بودی طبیب دل بیمارانی ، پس طبیب دل من باش که بیمار توام . دوستت دارم خیلی زیاد
بیشتر از آنچه که تصور می کنی شاید باور نکنی چون در دل این شب سیاه که تو در میان
بستر خودنشسته ای من همچون تشنه ای که محتاج قطره ای باشد نیازمند توام و تنها به تو
می اندیشم و تو را دوست دارم تا آنجا که زبان از گفتن و نگاه از دیدن و قلم از نوشتن عاجز است .
سلام به تنها تکیه گاه زندگیم ؟؟؟ !!! .
یک حرفی وجود دارد که روی لبهای من است و یک بغضی وجود دارد که در گلوی من است
می خواهم اسمت را فریاد بزنم و بگویم که عاشق تو هستم . هر چقدر فکر می کنم هیچ
کلمه ای را زیباتر ازدوستت دارم پیدا نمی کنم تا نثارت کنم
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا
سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم
شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي
چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم
از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي
دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
يک نفر ... يک جايي تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه
که زندگي واقع با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر
داشته باش. ... يک نفر ...يک جايي در حال فکر کردن به توست.
لطفا" نظر بدین . مرسی

با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام
بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام بلکه بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت ، خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن، حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام ها...
به کجا می کشیم خوب من؟

" باران اشکهایم بر روی عکس تو جاری می شود و نوشته هایم را سیل اشکانم دربرمی گیرد و مرا به یاد آغوش گرمت که هیچ گاه در آن جایی نداشتم می اندازد . تو با نگاهت مرا اسیر خود کردی و با خشمت مرا می کشتی و با لبخندت مرا زنده می کردی ولی وقتی تو را از دست دادم برای همیشه مُردم و هیچ گاه مِهر هیچکس جز تو در قلبم نخواهد نشست. معنای عشق برایم تازه شد و دیگر نمی توانم در برابر آن مقاومت کنم و خود را تسلیم تو می کنم و شاید دیگر دیر شده باشد ولی این را بدان که دیگر جز تو به هیچکس فکر نخواهم کرد . شاید دلیل دوری من از تو این باشد که من نمی توانستم به تو بگویم دوستت دارم و این به دلیل غرور بی جای من است . "

" نازنینم، این دل نوشته از آن توست، تو که هر دم ندایی بر لبانم هستی، تو که نور امیدی بر چشمان منی. شانه هایت را جایگاه امن گریه کردن می دانم، تو را برای دوست داشتن دوست می دارم. فاصله بین ما چه غوغا کرده است، کجایی زیبا ترینم که دلم آشوب بر پا کرده است. تو می دانی که من عاشق ترینم، نازنینم با تو من صادق ترینم. تو آنی، که آنی دل ربودی از من و من سر مست و مدهوش گفتم:... دوستت دارم! تو همانی که نمی دانی که چگونه با صدایت دل می نوازی و با نگاهت نور می پردازی... نازنینم، تو بدان که من عاشق ترینم، این منم که بی تو ... تنها ترینم!
نازنینم، بهترینم ... این منم، عاشق ترینم!

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم
که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از
پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو
قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي
براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و
ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر
گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت
کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن
چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت
نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت
بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.
(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به
خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند
يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ


